مدرسه ها شروع شده. درس هام سخته و من دیگه زیاد نمی توانم بنویسم.
این یک داستان خیلی خیلی ناراحت کننده از یک سوسک هست. اگر شما مثل من هستین و داستان های ناراحت کننده را دوست ندارید این داستان را نخوانید!!!
توی Neveda (همان جایی که ما زندگی می کنیم) سوسک زیاد است. دیشب یکی را با سم کشتم. دم غروب بود یه چرحی که تو خونه زدم وبرگشتم دیدم یه سوسک گنده ( مامانشون ) با چند تا بچه.سوسک اومدن باباهه رو دارن می برن می دونم که حتما گریه هم میکردن اما من نمی دیدم ما فقط گریه ادمها را می بینیم این بود که خیلی دلم سوخت.![]()

