مدرسه من تمام شد .مدال گرفتم و شاگر د اول شدم .بابام بهم گفت من به تو افتخار میکنم .نمی دانم چرا دلم خواست که گریه کنم ولی نکردم چون بابام میگوید که مرد گریه نمی کند .مامانم برعکس او میگوید مرد و زن ندارد ادم باید هر جا که می خواهد گریه کند هرجا که می خواهد داد بزند و یا بخندد و برقصد ...
تا چهار هفته دیگر اردوی تابستانی من شرو ع می شود این روزها توی خانه هستم و دانیال دوستم هم به مسافرت رفته است .گاهی Playstation 3- با پدرم بازی میکنم .
جمعه با پدر و مادرم رفتیم فیلم Kung fu Panda خیلی قشنگ بود .معنی اصلی فیلم این بود که همه چیز به این بستگی دارد که چقدر خودت را باور داشته باشی ...اقا پلنگه وقتی توی طلسم نگاه کرد خودش را دید اما گفت هیچ کس نیست اینجا اما پاندا کوچکه تا خودش را دید فهمید که این خود اوست که باید خیلی از کارها را بکند .مادرم میگوید توی زبان ما هم قصه ای هست که عده ای پرنده به دنبال مرغ افسانه ای هستند اما اخر کار سی تا مرغ می ماند که همان سی مرغ است ...قصه های دنیا گاهی خیلی به هم شباهت دارد ...