یک هفته پیش من یلو بلت ام را گرفتم تو کاراته.دوستم هم می یاد ولی اون وایت بلت داره و یکی از من پایینتر است.کاراته خیلی خوبه. تازه اسکی هم رفتم با بابام و مامانم .مامانم بازی نمیکنه می یاد برای پائیدن من که نکنه بیفتم .همون جا پائین پیست می ایسته و نگاه میکنه حتی نمی شینه وقتی می ریم خونه اون از ما خسته تره بهش گفتم مجبوری بیای؟دست خودش نیست نمی تونه اما دوروزه که دیگه نمی اد ایستگاه اتوبوس دنبالم بسکه باهاش دعوا کردم گفتم مگه من بچه هستم که می ای؟ آبروی منو می بری گفت اگه بچه نیستی پس چرا شبها من باید بیام پیشت تاخوابت ببره گفتم شبها دلم می خواد بچه باشم گفت نمی شه گفتم اگه دوروز نیا من دیگه خودم می خوابم این بود که دیشب خودم خوابیدم اما خوابم نمی برد خیلی سخت بود یه چیزی کم بود فهمیدم که همه این سالها از بوی مامانم خوابم می برده این بود که ترسیدم گفتم نکنه یه چیزی سر مامانم بیاد چون بعضی وقتا نفرینش کردم گفتم خدا یه وقت خیال نکنی راستی راستی مامانم رو دوست ندارم .بعدش خوابم برد
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت
6:11 |
