تبليغاتX
چراغ جادو - سلام

از آقای شیرازی ممنونم که وبلاگم را روبراه کرد. اما هفده دیما ه گذشت و من دلم می خواست اون روز نامه ای برای پدربزرگم بنویسم نشد. می خواستم بگویم که شاگردماه شده ام بین دو هزار نفر و مامان و بابام رو برای صبحانه دعوت کردند و معلم هام می امدند و به مامان وبابام میگفتند از این که غلامر ضا توی کلاس ماست خیلی خوشحالیم. ان روز دیدم مامانم خیلی قشنگ شد ه بود .بابام که همیشه قشنگه .بعد مامانم مرا بغل کردو بوسید و گفت تو آبروی ما هستی و بعد گفت حیثیت این کلمه  سخت بود .یادم نبود از بابام پرسیدم بابا مامان چی میگه : گفت رگ روانی پوریش ز ده بیرون حرف بزنیم تا پس فردا می ره دور میدون می چرخه ..همه خوشحال بودیم به مامانم گفتم به خودت برس که مثل امروزقشنگ بشی .گفت کلمه ها ادم را قشنگ میکنند به نظرم مقصودش حرفهای معلم های من بود .

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در چهارشنبه 25 دی1387 و ساعت 8:8 |