تبليغاتX
چراغ جادو

امتحانات ما تمام شد. دو تاشون سخت بود ولی بقیه خیلی اسون بودند.  حالا منتظرنتیجه هاهستم سه شنبه میتوانم از طریق اینترنت نمره هایم را ببینم .

خاله مهرنوش و عمو خسرو پیش ما هستند از کالیفرنیا امده اند و امروز  همگی رفتیم سینما. من و بابام رفتیم Paul Blart: Mall Cop   مامانم, خاله مهرنوش و عمو خسرو رفتند Gran Torino. من  Paul Blart: Mall Cop را خیلی دوست داشتم چون  خنده دار بود. درباره ی  پلیس چاقی بود که نمی توانست هیچ کاری را درست انجام بدهد .  وقتی که دزد ها حمله می کردند  از توی Mall نمی توانست بیاد بیرون و  با دزد ها بجنگد.

پارسال وقتی می رفتیم سینما من از بابام می پرسیدم چی می گویند. الان بابام از من می پرسه: غلامرضا چی گفتند؟

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در دوشنبه 30 دی1387 و ساعت 5:28 |

از آقای شیرازی ممنونم که وبلاگم را روبراه کرد. اما هفده دیما ه گذشت و من دلم می خواست اون روز نامه ای برای پدربزرگم بنویسم نشد. می خواستم بگویم که شاگردماه شده ام بین دو هزار نفر و مامان و بابام رو برای صبحانه دعوت کردند و معلم هام می امدند و به مامان وبابام میگفتند از این که غلامر ضا توی کلاس ماست خیلی خوشحالیم. ان روز دیدم مامانم خیلی قشنگ شد ه بود .بابام که همیشه قشنگه .بعد مامانم مرا بغل کردو بوسید و گفت تو آبروی ما هستی و بعد گفت حیثیت این کلمه  سخت بود .یادم نبود از بابام پرسیدم بابا مامان چی میگه : گفت رگ روانی پوریش ز ده بیرون حرف بزنیم تا پس فردا می ره دور میدون می چرخه ..همه خوشحال بودیم به مامانم گفتم به خودت برس که مثل امروزقشنگ بشی .گفت کلمه ها ادم را قشنگ میکنند به نظرم مقصودش حرفهای معلم های من بود .

 

+ نوشته شده توسط غلامرضا تختی در چهارشنبه 25 دی1387 و ساعت 8:8 |