امروز از بابام پرسیدم اگر همه ساعتهای دنیا از کاربیفتد چه می شود؟ چطوری می توانیم بفهمیم که ساعت چند است چند دقیقه و جند ثانیه است ؟چه طوری می تواینم دوباره ساعت دقیق بسازیم ؟
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت
7:48 |
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت
21:18 |
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت
9:25 |
از همه شما ممنون که به شهر من سر زدید .تعطیلات بهاره من تمام شد .من دوباره به مدرسه می روم .می دانم که تعطیلات نوروز هنوز تمام نشده .خوش به حال بچه ها تو ایران .من با دوستم هومن قبل از عید حرف زدم .ما برای چهارشنبه سوری چهار تا شمع روشن کردیم و گذاشتیم جلو خانه امان و من و بابام و مامانم و دوست مامانم که یک نویسنده هندی است از روی آن پریدیم و خواندیم زردی من از تو سرخی تو از من .
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت
22:34 |
حالا این وب سایت را هم ببینید:
http://rezalma.myminicity.com/ind
گفتم وب سایت های دیگه هم می آید.مرسی که جمعیت شهر من را زیاد کردین.
یادم رفت این را بگم وقتی می روین تو شهرم فقط یک کامنت بزارین. اونجایی که نوشته write in the news bulletin یک چیزی بنویسین یا اگه خواستین هیچی ننویسین.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت
7:54 |
وب سایت های جدید هم می آید . فکر می کنم یک هفته ی دیگه شاید. ولی الان فکر کردم که شما شاید دلتون نخواد بروید انجا. اگه نخواستید نرید. دوباره همین آدرس را می دهم تا یه شهر خیلی خیلی قشنگ باهم بسازیم .هر روز که بروید یک نفر اضافه می شود.
http://rezalma.myminicity.com
اونجا می بینمتون!!!
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت
8:16 |
من یک شهر ساخته ام که فقط۲ نفر آنجا زندگی می کنند. به این سایت سر بزنید و آدم های شهز مرا زیاد کنید. هر باری که بروید ۱ نفر اضافه می شود.
http://rezalma.myminicity.com/
تازه فهمیدم که صدف دختر خاله ام یک وبلاگ دارد. وبلاگ خیلی قشنگی است . اما نمی دانم چرا نوشته است صدف دوازده ساله چون من که ایران بودم ا ز او یک سال بزرگتر بودم و تازه ده سالم بود حالا هم که این جا هستم یازده سالم است من یک سال است که در امریکا هستم کمی بیشتر پس چطور صدف از من بزرگتر شده ؟(صدف اگه اینو می خونی ازمن ناراحت نشو اما من فکر نمیکنم تو دوازده سالت باشد من از تو بزرگترم)
ببخشید که من نمی توانم جوابتان را بدم وقتی کامنت می گذارید
.شاید این را قبلا گفته باشم ولی دوباره می گم. من سعی می کنم که به بیشترتون جواب بدم بعد از همین مطلب
.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت
1:41 |
مدرسه ما یک هفته تعطیل است .به خاطر بهار.ما میهمان داشتیم که برایمان ازباغشان میوه هایی که مزه میوه های ایران میدهد اورده بودند .مهرنوش دوست مامانم به من عیدی هم داد سی دلار.می خواستیم با انها برویم به شهرشان اما نشد .پدرم برایم یک کامپیوتر خیلی خوب خرید .حالا جنرال بازی میکنم .دوستم دانیال که امریکایی است باز گراند د شده (تنبیه) چون نمره اش خوب نیست .پدرش به او اجازه نمی دهد بیاید بیرون بازی کند .مادرش به خانه ما امد و گفت می توانی به او کمک کنی گفتم آره .من با هومن دوستم در ایران هم خیلی حرف زدم او برایم ایمیل فرستاده من هم جوابش را داده ام اما نمی دانم به فارسی نوشته ام یا انگلیسی .من خواب دیده ام که با همکلاسی های ایرانی ام هستم اما همه انها انگلیسی حرف می زنند هومن ازهمه بهتر حرف می زد.می خواهم به همه شما سال نو را تبریک بگویم .امیدوارم خیلی عیدی بگیرید .من که امسال زیاد عیدی نمی گیرم چون مامان شهلا اینجا نیست .
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت
21:10 |
خیلی وقت است که این جا چیزی ننوشته ام.دیگر ترسیدم که دوستانم را از دست بدهم و بعد فارسی هم یادم برود.
من کمربند نارنجی ام را دو هفته پیش در کاراته گرفنم. فیلم اسپایدرویک را هم رفتم.کتابش را که پدرم ترجمه کزده بود در ایران خوانده بودم.من از فیلمش خیلی خوشم آمد ولی پدرم خوشش نیامد.
من دارم فیلم می سازم. تا حالا 4 تا ساختم. دیروز رفتیم سه پایه برای دوربینم خریدم. امروز می خواهیم بریم یک دوربین خیلی خوب فیلم برداری بخریم.
من فیلم پرسپولیس را هم دیدم. من خیلی ازش خوشم نیامد اما دلم برای مرجانه وقتی که کوچک بود سوخت.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت
21:27 |
یک هفته پیش من یلو بلت ام را گرفتم تو کاراته.دوستم هم می یاد ولی اون وایت بلت داره و یکی از من پایینتر است.کاراته خیلی خوبه. تازه اسکی هم رفتم با بابام و مامانم .مامانم بازی نمیکنه می یاد برای پائیدن من که نکنه بیفتم .همون جا پائین پیست می ایسته و نگاه میکنه حتی نمی شینه وقتی می ریم خونه اون از ما خسته تره بهش گفتم مجبوری بیای؟دست خودش نیست نمی تونه اما دوروزه که دیگه نمی اد ایستگاه اتوبوس دنبالم بسکه باهاش دعوا کردم گفتم مگه من بچه هستم که می ای؟ آبروی منو می بری گفت اگه بچه نیستی پس چرا شبها من باید بیام پیشت تاخوابت ببره گفتم شبها دلم می خواد بچه باشم گفت نمی شه گفتم اگه دوروز نیا من دیگه خودم می خوابم این بود که دیشب خودم خوابیدم اما خوابم نمی برد خیلی سخت بود یه چیزی کم بود فهمیدم که همه این سالها از بوی مامانم خوابم می برده این بود که ترسیدم گفتم نکنه یه چیزی سر مامانم بیاد چون بعضی وقتا نفرینش کردم گفتم خدا یه وقت خیال نکنی راستی راستی مامانم رو دوست ندارم .بعدش خوابم برد
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت
6:11 |
دیروز سالگرد پدر بزرگم بود و ما نبودیم. ان سالهایی که بودیم مامانم و بابام شیر و موز می اوردن مدرسه.بعد از مدرسه هم من و مامانم می رفتیم خانه ی مادربزرگم و صبر میکردیم تا شب که بابام بیاد از ابن بابویه و حسینه ارشاد ...تلویزیون روشن بود اما پدرم را نشان نمی دادند این بود که همه خیال میکردند بابام نرفته ما محبور بودیم به تلفنها جواب بدهیم و بگوئیم که بابام انجا بود بعد همه فهمیدند که چرا بابام را نشان نمی دهند با اینکه او از همه بلند تر و پر زورتر و قشنگ تر است و تازه فرزند جهان پهلوان هم هست ...
من این جاکه امدم به مادرم گفتم هیچ کس مرا نمی شناسد و من چطور بروم مدرسه تو ایران همه می دانستند من کی هستم اما این جا چه کسی می فهمد مادرم گفت چه بهتر خودت باید کاری کنی که همه تورا بشناسند این بود که درس خواندم خیلی تو زبان انگلیسی اول شدم بین دانش اموزان امریکایی توی سه کلاس رییاضی اول شدم و توی چهارکلاس علوم اول شدم و خیلی جایزه گرفتم تازه به خاطر اینکه به یک بچه چینی کمک کردم کارت مخصوص به من دادند و تازه انوقت بود که فهمیدم من هم کمی خوب هستم ..بعد یکی از معلمه ها به من گفت در باره شب یلدا کار کنم تحقیق کنم کردم دیدم چقدر قشنگ است شب یلدا همان وقت دلم می خواست بیایم ایران اما مادرم همین جا شب یلداگرفت و خلاصه بعد از این تحقیق معلمم جلو همه به من گفت تو با ان قهرمان ایرانی که توی انیتیرنت اسمش پر است چه نسبتی داری ...گفتم نوه او هستم همه برگشتن به من نگاه کردند واز ان روز کارم سه برابر شده یکی برای خودم درس می خوانم یکی هم برای اینکه نگویند نوه جهان پهلوان چیزی سرش نمی شود .
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت
7:30 |
چند روز پیش یک قورباغه تشریح کردیم. آن قدر خوش گذشت که نگو. همه ی اعضاء قورباغه را دیدیم. دوستم چندشش می شد که به قورباغه دست بزند. همه ی بچه ها به قورباغه ها دست می زدند ولی دوستهم دست نزد. قورباغه ها بوی چسب می دادند. بوی بدی نبود. نمی دونم شاید بچه ها از بویش بدشان می آمد.از امروز تعطیلات کریسمس شروع می شود دوهفته درس و مشق ندارم .برای پدرو مادرم پول گذاشته ام توی پاکت گذاشته ام زیر درخت کاج راستش می خواستم انها را خجالت بدهم که برایم کادوی خوب بخرند اما انگاری خجالت نمیکشند چون بابام نمی خواد برام سی دی فوتبال بخره مامانم هم که دائم تو فکر نوشتن و مصاحبه و سرماخوردن یا نخوردن من است .اصلا مامانم دو تا کار بیشتر بلد نیست یکی داستان نوشتن یکی هم پائیدن من .این دوتا را ازش بگیری رفته است .
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در شنبه یکم دی 1386 و ساعت
22:33 |
دیشب باران زیادی آمدذ یروز تو مدرسه بچه ها می گفتند که قرار است سیل بیاید ولی نیامد.خیلی وقت بود که باران نیامده بود.ساعت ۳ شب بابایم می گوید همه جا را مه گرفته بود.الان آفتابی است. هوا خیلی سرد است(این جا همیشه گرم هست.)

دیروز خیلی هم تصادف شد. مردم بلد نبودند توی باران رانندگی کنند روزهای معمولی ما یک تصادف هم نمی دیدیم ولی دیروز سه تا دیدیم! دیروز ماشین بابام تمیز شد به خاطر باران. توی همین سرما صبح بابام گفت برویم استخر من و مامان و بابام رفتیم جاکوزی خیلی سرد و باد می امد نتوانستیم برویم استخر چون مامان دیوانه ای دارم که دائم میگوید سرما می خورید سرما می خورید
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت
21:11 |
چند روز است که ما نمی توانیم به وبلاگ مامانم برویم. مامانم می گوید وبلاگش را هک کردند. حالا می خواهد از چند نفر بپرسد اگه میتوانند وبلاگش را درست کنند اگر نه می خواهد یک وبلاگ دیگر درست کند.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت
20:20 |
امروز مامان بزرگم به بوستون رفت تا از آن جا یک هفته ی دیگر به ایران برود.قرار بود 2 ماه دیگه بماند ولی امروز رفت تا برای بابام کاری کند. شاید 3 یا 4 ماه دیگر بیاید.مادر بزرگم 2 ماه بیشتر این جا نبود.
دیروز با مادر بزرگم یک فیلم خیلی خوبی رفتیم که اسمش Bee Movie بود. همان کسانی که فیلم شرک را ساخته بودن اون را هم ساخته بودند.پدرم هم دلش می خواست اون فیلم را ببیند. ولی او می خواست امروز بریم ولی من دلم خواست دیروز چون مادر بزرگم امروز می رفت و امروز آخرین روز تعطیلی است.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت
22:22 |
امروز من و پدرم به دیدن یک فیلم ترسناک رفتیم.پدرم خیلی نترسید ولی من خیلی ترسیدم.درباره ی مردی بود که مادرش خواب می بیند که در خوابش دو تا x و یک + one می بیند و یک اسکلت کله ی آدم .بعدن می فهمد که اون ها یعنی شیطان می خواهد بچه اش را در 21 سالگی بکشد! ولی آخر فیلم دوست هایش نمی گذارند که او را بکشند. پدرم از فیلم خوشش نیامد ولی من خیلی خوشم آمد
چند روز دیگر هالوین است .مغازه ها پر از اسکلت و لباسهای سیاه و شرنده پرنده است .با ماسکهای ادمهای وحشتناک .من هنوز نمی دانم که مراسم چطور خواهد بود اما می دانم که بچه ها می ایند دم خانه ادم و درمی زنند و شرینی می خواهند مادرم میگوید مثل چهارشنبه سوری است اما من از چهارشنبه سوری فقط ترقه بازی یادم است مامانم میگوید آن وقتها می رفته اند درخانه همسایه ها در می زدند و از انها چیزی میگرفتند .راستی توی مدرسه ما هم جشن می گیرند من هم یک لباس سیاه وحشتاک خریده ام که ان روز بپوشم .دلم می خواهد راجع به امتخانها هم حرف بزنم اما این را میگذارم برای نوبت بعد.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت
4:34 |
من سه روز تعطیل بودم جمعه, شنبه و یکشنبه و ما به لس آنجلس رفتیم. من و بابام شنبه به دیزنی لند رفتیم.آن قدری که می گفتند خوب نبود ولی بد هم نبود.شاید ما خوشمان نیامد چون نمی دانستیم کجا بریم. ما 3 ساعت توی دیزنی لند ماندیم ولی معمولا باید 8 ساعت بمونیم تا کل دیزنی لند را ببینیم! ماه دیگه با دختردائیم و دائیم می ریم انها هرسال به انجا میروند دختر دائیم در این جا به دنیا امده و شش سال دارد پسرهای دائیم از من بزرگترند اما انها هم می ایند .شاید با انها خوش بگذرد !
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت
7:35 |
جمعه فیلم خیلی قشنگی دیدیم. اسم فیلمی که دیدیم the game plan بود. بابام که فکر می کرد فیلم بدی است خیلی خوشش آمد!مامانم هم بود. همه ی ما از فیلم خوشمان آمد.
Mr.Bean's Holiday هم یکی از فیلم های خوبی بود که من دیدم ولی بابام خوشش نیامد. کلا بابام از Mr.Bean خوشش نمی آید. یکی از دوست هایم از Mr.Bean خیلی خوشش آمد.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت
7:39 |
من دیگر اضطراب ندارم حالا شاید یکم .سخت ترین درس ام ریاضی هست معلم ریاضی ام خیلی دس می دهد. توی انگلیسی ام شاگرد اولم . معلم انگلیسی هر هفته یک بار امتحان دیکته می گیرد من بیشتر وقت ها 9/10 می گیرم.الان وقت زیادی ندارم چون ساعت 9:27 دقیقه ی شب است باید برم بخوابم
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت
8:1 |
مادر بزرگم سبب شد بیشتر به یاد ایرن باشیم . مادر بزرگم سینما خرید و رستوران رفتن را دوست دارد. دیروز دو تا فیلم مخصوص بچه ها بردمش برای خنده ، مستربین هالیدی و سیمسون تا دیگه حوس سینما نکنه.امروز هم خودش رفت خرید حسابی کرد و فقط مانده یک رستوران!
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت
6:11 |
مادر بزرگم را بعد از هشت ماه دیدم خیلی خوشحال شدم. من با مادر بزرگم تلوزیون نگاه می کنم درس می خوانم و...
اولین روز مدرسه خیلی سخت نبود.ولی روز اول نمی دانستم باید چه کار کنم ولی روز دوم دیگه بلد بودم. ما شش تا معلم داریم و بر عکس اما کلاس مشخصی نداریم هر دانش آموزی تعدادی واحد انتخاب می کند و همان درس ها را می خواند کلاس ها همه جدا هستند مثلا یک کلاس علوم است بک کلاس ریاضی.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت
22:21 |
فردا اولین روز مدرسه است و باید ساعت 6:30 پاشوم. خیلی دلهره دارم. دلم می خواهد هر چه را که حس می کنم به شما بگویم.
1: اولین دلشوره ی من این است اگر فردا کار اشتباهی بکنم چه می شود شاید معلم ها دعوایم کنند. ولی مادرم می گوید: مگر روز اول مدرسه کسی را دعوا می کنند؟ من می گویم اگر کر دند چی ابرویم می رود مادرم می گوید: اینجا آمریکاست اگر به دانش آموز توهین کنند یا او را کتک بزنند دانش آموز می تواند کاری کند که معلم و مدیر هر دو از مدرسه اخراج شوند ... در ثانی تو بچه باهوشی هستی و مهربان زودباهمه دوست می شوی ...من به مادرم گفتم همه مادرها خیال میکنند بچه اشان باهوش است ومهربان بعد یادم امد به مدرسه قبلی که یک روز با خوزه و جیم دعوا کردم و انها را به دفتر مدرسه بردند و من دلم برایشان سوخت نزدیک بود جلو همه گریه کنم چون جیم گریه می کرد و من می دانستم که پدرش نمی تواند از مکزیک به امریکا نزدا انها بیاید...اما خوزه پسر خوبی نبود باهمه دعو ا میکرد .
یکی از نگرانی های من این است یادم برود ان چیزهایی را که لازم است باخودم به مدرسه ببرم من از وقتی رفتم مدرسه راه رشد در ایران این جوری شدم. چون معلم ها زیاد بودند و خیلی خیلی سخت می گرفتند بر عکس مدرسه های این جا.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت
9:3 |
امروز آخرین روز آشنا شدن با مدرسه بود . ما از ساعت11:15 تا 11:45 پیتزا خوردیم و به هر نفر locer دادند( locer جایی است که قبل از کلاس و بعد از کلاس و قبل و بعد از ناهار وسایل مان را میگذاریم تویش)5 روز دیگر مانده تا مدرسه ها شروع شود
روز پنج شنبه با دوستانم می روم برای خرید وسایل مدرسه.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت
2:30 |
فردا کلاس های آشنایی با مدرسه آغاز می شود . پدرم منو ساعت 8:00 صبح به آن جا می برد و ساعت 11:00 من را بر می دارد دلم خیلی شور می زند!نمی دانم با چه کسی هایی آشنا می شوم. من در کلاس اس تخر ام دوست ایرانی پیدا کردم که اون ها هم به مدرسه ی من می روند.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت
7:23 |
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت
10:47 |
دیروز آخرین روز اردو بود. به ما گفتن غذا نیارید . خودشان به ما همبرگر دادندچیپس نوشابه یک عالمه شیرینی و ذرت. ساعت ۳ هم فیلم دیدیم.ما فیلم جومانجی را دیدیم که من ۳ سال پیش دیده بودم.
مدرسه ها هم سه هفته ی دیگه شروع می شود. این جا مدرسه ها خیلی آسانتر است ولی تعطیلی های تابستانی فقط دو ماه و ده روز است.
از تیر شروع می شود تا ۱۰ شهریور. روز اول مدرسه تولد من است.

+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت
1:38 |
من هرروز به اردو می روم .دراین اردو تا به حال هری پاتر را دیده ام هر چهار شنبه هم استخر می رویم راستش تا به حال این جا دوستی پیدا نکردهام همیشه به فکر دوستان ایرانم هستم هومن حسن اریا سارا ...همه انها را دوست دارم اینجا دوستی مثل ایران نیست .ادمها باهم سلام و احوالپرسی میکنندو می روند البته دراردو من با انها بازی میکنم اما دو تا دوست ایرانی به اسم ارمان و ارش پیداکرده ام که با من کلاس استخر می ایند یک روز باهم به بیرون ازشهر رفتیم اخر شهر ما خیلی گرم است انجا خنک بود بعد به منزل انها رفتیم و پنیگ پونگ بازی کردیم ...من خیلی وقت بودکه بازی نکرده بودم اما از هردوی انها بردم ارش شناگر خوبی است و فارسی را خیلی سخت حرف می زندما باهم فارسی یا انگلیسی حرف می زنیم پدرم قرار است برای من میز پینگ پونگ بخرد.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت
5:58 |
ما 4 july وارد شهر هندرسون شدیم . من از دو روز پیش استخر می رم . از دوشنه به مدت یکهفته به اردو می روم.این جا خیلی خیلی گرم است!
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت
2:57 |
ما شنبه تو راه توی یک طوفان خیلی شدید گیر کردیم .آن قدر بد بود که بعضی ها زدن کنار . آن جا رعدوبرق های وحشتناکی هم می آمد که یکی از آن ها زیر پل خورد.امروز هم توی راه باران شدیدی گرفت ما مجبور شدیم بریم توی هتل و فردا صبح را می افتیم.
+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت
4:38 |
این روز ها هوا خیلی خوب شده همه جا سبز و خرم است ما چند روز به ایالت نوادا می رویم .
از این جا تا آن جا ۵ روز راه است. ما شب ها را به هتل می رویم. فکر می کنم توی راه خوش بگذرد ولی آن جا را نمی دانم! چون میگویند نوادا خیلی گرم است و اب و هوای بیابانی دارد .
من از آن روز به بعد دیگه کفشدوزک ندیدم!

من الان منتظر یکی از دوستام هستم که بیاد و بازی کنیم وانگلیسی با من کار کنه!

+ نوشته شده توسط غلام رضا تختی در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت
19:18 |